دلتنگم

از کوچههاي زندگي گرفتم
و به آغوش کسی سپردم که ماندني نبود
هر چند آغاز راه را دشوار ديدم
اما دل سپردم و رها شدم
در قلبي که تنها زمزمهاش نتوانستن بود
دلم به حال دلتنگيهايش سوخت
شکستههاي دلش را بند زدم
و نگاهش کردم
آري گناه من شايد
دل باختن به آن نگاه بود
و قدم زدن با کسی که
عشق را شايستهي تلاش و خواستن نميدانست
تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد...
+ نوشته شده در ساعت توسط نیما
|