دوباره این دلم تو را بهانه می کند

باز دوباره این دلم تو را بهانه می کند


دوباره مثل بچه ها هوای ناله می کند


چرا سرش نمی شود دگر تو رفته ای ز بر


چرا ز یاد برده است تو گفته ای کلاغ.....پر


چه ساده می کشاندم میان خاطرات تو


چه بچگانه می کند هوای  شانه های تو


چقدر گویمش که دل!!دل خراب و خسته ام!!


نشد دگر خدا نخواست!من از دلش گسسته ام


هزار و یک دلیل را هزار بار گفتمش!.....


چرا هنوز هم دلم!.... تو را بهانه می کند؟

مرد خسته

برگای زرد درختای حیاط می ریزن

دیوراهای کاهگلی رو جاشون میله کشیدن

اینجا یه مرد تنها چیزی جز غم ندیده

عکس یه خورشید تاریکو روی زمین کشیده

 

صدای سوت رو لب یه مرده... خسته

 

سایه های داغ ترسو رو صورتش میبینه

با دستاش روی آسمون چند تا ابر کشیده

پاهاش می لرزن خواب از سرش پریده

ساقه های خورشیدو از تو روزاش بریده

 

صدای سوت رو لب یه مرده... خسته

 

زیر اون پل چند تا بچه دور آتیش نشستن

زردی روی ماهشونو با شعله ها پوشوندن

زیر برف، آواز روزهای بهاری رو می خونن

دستای کوچیکشونه رو به خدا می گیرن

 

صدای سوت رو لب یه مرده خسته

اشکاش روی چشماش با آهنگش میرقصه